قهرمان ميرزا عين السلطنه
3316
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
و الّا ايرانى همان ايرانى است . ) و آدم را حق يا ناحق آسوده كنند ، نه مسئوليتى در بين است كه حاكم مجبور به قطع و فصل يك امر معظمى باشد كه پاى آسايش و راحت پنج شش هزار مردمان فقير جوكار فعله بىچيز الموتى است ؟ عدليه هم كه به خودى خود نمىتواند در امرى دخالت كند . پس چون نه نفع دنيوى ملحوظ است نه به آخرت عقيده دارند و نه در مقابل دولت مسئوليتى اين است كه اقدام نمىكنند و به همان چند مكتوب مهمل قناعت نموده نمىخواهند آسايشى باشد . اين است كه كارها روى هم خوابيده از كوچك و بزرگ طى نمىشود . مردم حيران و سرگردان . جز اينكه از مشروطه و عدليه و حكام بدگوئى نمايند كارى ازشان ساخته نيست . رئيس فلان محكمهء عدليه چون منافع شخصى ندارد در بند آن نيست عرض اين ضعيفه تمام شود ، چون از مقررى او قطع نمىكنند و مؤاخذه نمىشود و مجازات ندارد . فلان پيرمرد را صد روز سرگردان مىكنند . به عبارت واضح دماغ دارد مىرسد ، حوصله ندارد پشتگوش مىاندازند . همين است كه يك نفر شياد شارلاتان مثل شيخ محمد على پنج هزار آدم را در صورتى كه تماما به حق خدا از او و از اين ترتيب تنفر دارند . دستخوش هوىوهوس خود نموده همه را مثل ميمون رقص مىدهد و ابدا پرسش و مؤاخذه و تحقيق و رسيدگى نيست ! وضع من حالا به عقيدهء او من باعث اختلال هستم و من باعث عدم آسايش شش هزار نفر . دفع مرا بكنند و اين مشت ضعفا و فقرا را آسوده نمايند . به خداى لايزال من راضيم حاكم قزوين چهار نفر سوار فرستاده و حكمى نوشته كه شما حق نداريد و پشت گردن من آن سوارها بزنند و روانهء طهرانم كنند تا اينكه به اين ترتيب در الموت باشم و اين خلق خدا كه در دوره و عالم گاوچرانى و شبانى زندگى به قناعت مىكنند ، آنقدر در زحمت و مشقت و كشمكش باشند . سفر بادشت برويم سر تتمهء مسافرت بادشت . غروب بود ميرزا حسن خان خميازههاى پىدرپى براى كشيدن ترياك مىكشد . قضا را برخاست قوطى ترياكش زمين افتاد رفت . من برداشتم . يك ربع بعد ديدم سروسينهزنان آمد قوطى ترياك گم شده . هى زير كرسى را گشت ، لحاف را بالا و پائين كرد ، پشت متكا ، طاقچهء اطاق ، هرجا را ممكن بود گشت . من ابدا اعتنا نكرده به روى خود نياورده بعد از اين همه تفحص رفت بيرون باز آمد . آنوقت بناى التماس را به من گذاشت . من جواب مهملى دادم مثل حاكم قزوين . باز رفت